ارشیا جونمارشیا جونم، تا این لحظه: 17 سال و 12 روز سن داره

ارشیا عشق کوچولوی منو بابایی

بدون موضوع...

اصلا فکر نمیکردم مسافرتمون به مکه و مدینه اینقد تو ذهن ارشیا بمونه. اون موقع سه سال و 5 ماهش بود. تقریبا 10 ماه از سفرمون گذشته و من واقعا خوشحالم که اشیا با حسرت از اون روزا حرف میزنه.  دیالوگای پسرک با احساسم تو این روزا: کاشکی هنوز تو حرم پیامبر بودیم برای کبوترا گندم میریختم. (منظورش قبرستان بقیعه ) مامان.... من خیلی دلم برای مدینه تنگ شده... مامان خیلی خوش گذشت رفتیم حرم... مگه نه؟  مامان یادته اون روز توی مکه من ساکت بودم اجازه دادم تو نماز بخونی؟ مامان .... خب به مامانجون بگو ما رو با خودش ببره خونه خدا... این دو سه روزم که مدام میگه مامان چرا خونه ما پیش خونه خدا نیست؟ کاشکی خونمونو میبردیم پیش ...
28 دی 1392

تولد 4 سالگی ارشیا جونم

اومدم با یه بغل عکس از تولدت...ارشیای نازم.       دیشب تولدتو جشن گرفتیم. یه جشن کوچیک و جمع و جور سه نفره.  خیلی با خودمون کلنجار رفتیم که امسال جشنتو مثل سالای قبل با بقیه بگیریم یا تنها. آخرش گفتیم بذار امسال یه کم فرق کنه و فقط خودمون باشیم . خداییش خیلی بیشتر از تولدای قبلیت چسبید.حسابی به هر 3تامون خوش گذشت. اینقد بهت خوش گذشته بود که آخر شب رضایت نمیدادی تموم بشه. امروزم تا بیدار شدی پرسیدی هنوز تولدمه؟ خلاصه که.... به همین زودی شدی یه پسر ناز 4 ساله! یه آقا ! یه پسری که خیلی باهوشه.خیلی خیلی زیاد .... حرف زدنش کامله کامله. البته بگم که خدا رو شکر تو حرف زدن از همون اول از بقیه همس...
30 مهر 1392
1